تبليغاتX
حاشیه .......

JavaScript Codes

 امپراطور دريا



بانو جمی که قصد داره برای انجام یک تجارتی بزرگ شخصا بهمراه یک هیئت بلند پایه به چین بره تذکرات لازم را به مسئول این سفر یعنی بانو جانگ هوا می ده و اونم داره گزارشات واصله از انجام مقدمات را تقدیم بانو می کنه.

 

جانگ هوا داره لیست چیزهایی که باید از چین بیارن را آماده می کنه

 

در حین نوشتن یه دفعه یادش به گونگ بوک می افته که اونروز تو باغ همدیگرو دیدن و....

 

یادتونه شما هم؟

برای گونگ بوک یه دست لباس زیبا برده بود.ولی نمی دونم چرا هیچ وقت گونک بوک اونو نپوشید؟

 

گونگ بوک و یون هم دارن در مقر ارباب جو  در چین آموزش می بینند تا گلادیاتور بشن

اونم چه آموزش هایی!!!!!!

 

اونا که تازه رنجشون از بالا رفتن از صخره تموم شده و هنوز خستگی شون در نرفته باید به سرعت برق بدوند و در دور دست یک زره برای خود پیدا کنند و هر کی نتونه از زره ها به دست بیاره باید دوباره به بالای صخره مرگ بره.

 

گونگ بوک و یون می تونن ولی اونایی که نمی تونن بعضی هاشون اقدام به فرار می کنن.

 

اما یکی از همین فراری ها ازز تامل گونگ بوک سو استفاده می کنه و زرهش را می دزده.

 

و گونگ بوک در لیست افرادی که باید به بالای صخره بروند قرار می گیرد.

 ادامه در لينك :خلاصه قسمت 10

+ نوشته شده توسط ساعدی در شنبه سی و یکم شهریور 1386 و ساعت 9:39 |

در این هنگام افسرمین توضیح می دهد که جان پزشک قصر در خطر بود زیرا او تنها کسی بود که همه چیز را در مورد اردک گوگردی می دانست و من زمانی که برای آشکار شدن حقیقت خانه اش را بررسی می کردم یک نفر را دیدم که می خواست او رابکشد بنابراین او را دنبال کردم اما او فرار کرد...

رییس دادستانی از افسرمین سئوال می کند که چرا او را پنهان کرده و به دادستانی خبر نداده است ، در این هنگام پزشک قصر می گوید متاسفم که این را می گویم اما به خاطرمنه ، چون من مدت زمانی می خواستم تا خودم را برای این مجازات آماده کنم بنابراین از او خواستم مدت زمانی به من وقت بدهد...

در این هنگان رییس دادستانی از یوئلی می پرسد که چه چیزهایی در مورد مدرک می داند که یوئلی می گوید بانوی منشی ها مرا تحریک کرد و باعث عصبانیت بانوچویی می شود ، وزیر اوو که فرصت را مناسب می بیند اعلام می کند که بانو چویی باعث و بانی قضیه اردک گوگرددار بوده است...

در این هنگام پزشک قصراعلام می کند که این کاری بود که هردوی شما انجام دادید ، در ابتدا پانسول چویی برادر بانو چویی شروع به توطئه کرد، بنابراین من و پزشکان قصر آشپزخانه را مقصر دانستیم وقتی داشتیم در مورد آشپزخانه تحقیق می کردیم آقای اوو مسئول تحقیقات در آن زمان بود اگرچه او سکوت می کند اما همه چیز را می داند چون او مسئول برنامه ریزی این خیانت بوده... ادامه سريال با كليك بر خلاصه قسمت چهل و هشتم سریال جواهری در قصر  ملاحظه فرمائيد.

+ نوشته شده توسط ساعدی در شنبه سی و یکم شهریور 1386 و ساعت 9:14 |
شاه که از شر مین جانگو راحت شده حالا دیگه عشققشو در کنارش حس می کنه.عشقی که برای به دست آوردنش خیلی کارها کرده........

هر روز با یانگوم می ره تو باغ و حسابی خوش می گذرونه(کجاست اون افسر مین بد بخت!!!!!!)

یه روز که داشتند با هم تو باغ قدم می زدند ییهویی یانگوم جلوی شاه بد رقم به سیبل تیر اندازی نیگا می ندازه(یعنی با مرام تو که گفتی هر کی ببره یانگوم مال اون می شه) که شاه هم حسابی خجالت می کشه

شاه هر روز داره حالش بدتر و بدتر می شه و به خاطر اشتباهی که پزشکان قبل در مداوای او کردند حالا دیگه خیلی بدنش ضعیفه

یانگوم بزرگ هم که حالا دیگه تو پزشکی سری تو سرا داره هر روز به مداوای شاه می یاد.

یه روز که یانگوم داشت از عرض رودخونه رد می شد تا بره دارو بیاره ییهویی یاد یه موضوعی افتاد.

شما بودید یاد چه موضوعی می افتادید؟؟؟؟

شاه هر روز داره حالش بدتر و بدتر می شه و خیلی بیشتر از قبل دلش می خواد یانگوم پیشش باشه(باید عرض کنم که یانگوم یه جورایی صیقه شاه شده که اینو خود کره ای ها هم سانسور کردند)

تا اینکه بهش خبر می دن یانگوم بزرگ داره می یاد.اگه بدونین چقدر خوشحال می شه .(من که یاد این شعر افتادم : گر طبیبانه بیایی به سر بالینم     به دو دنیا ندهم لذت بیماری را)

یانگوم به شاه می گه برای بیماریت باید روده شما را جراحی کنم ولی از اون جایی هنوز این چیزا فرهنگش جا نیفتاده با سیل مخالفان از کوچیک و بزرگ روبرو می شه حتی ملکه اونو تهدید به مرگ می کنه

شاه در اون حالت خفن بیماری فقط یه چیزو می بینه و دلش می خواد!!!!!!

 

همینی که تو این عکس می بینید و شما هم دلتون می خواد

 

شاه که می بینه با این پیشنهاد جون یانگومش به خطر می افته به ارشد خواجه ها  می گه که شبانه که همه خواب هستند برو به یانگوم بگو به دروازه شمالی بره.

 

ولی وقتی به اونجا می ره........

(یاد برره به خیر یه اصطلاحی داشتند بنام فلان چیز قاپون مثل دکتر قاپون که آدم وقتی این سریال را نیگا می کنه یاد همون قاپون قاپون های برره خودمون می افته)

 

از کیسه که می یاد بیرون خودش را در یک قایق می بینه که دارن به جایی می برنش. حسابی سرشون داد می زنه که من دکتر شاهم باید پیشش باشم من الم من بلم ولی کو گوش شنوا؟؟؟

 

از طرفی حال شاه هم حسابی بده و در آخرین لحظات داره با مرگ دست و پنجه نرم می کنه ولی هنوز دلتنگ یانگومه و نگران او

 

جایی که یانگوم را می برن مثل یک جزیرست . داره ناراحت برا خودش قدم می زنه که ییهویی می بینه یه آقای با شخصیتی مشغوله شخم زدن زمینه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

 واییییییییییییییییییی خدای من این مینجانگوی خودم نیست؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

مینجانگو که احساس می کنه یکی داره نگاهش می کنه سرشو بر می گردونه ببینه کیه که .........

 

فکر نمی کنم به دو تا عاشق چیزی بیشتر از این تو زندگیشون حال بده که بعد از یه دوره ندیدن هم دیگه حالا فقط همدیگه رو تو بقل بگیرن و فشار بدن.

 

 

بعد از اینکه این مقدمات انجام می شه همون سربازی که یانگوم را آورده یه پیغام هم از طرف شاه برای مین داره.(مین داره به پیغام شاه احترام می گذاره خدا وکیلی اینا برای یه پیام اینقدر ارزش قائلند و احترام می زارن ولی ما مسلمونا با .....بیخیال)

 

به "مین جانگ هو" که همه ملامت ها و تقصیرها را در پی اشتباهات من به گردن گرفت.

این تقاضای آخر من است. با بانوی پزشک یانگوم بزرگ به چین برو. از جانب من از او  تشکر کن به خاطر تبدیل کردن من از یک شخص ضعیف به یک شخص قوی.

 تشکر کن از او که از من متنفر نیست. کسی که عشقش را به سویی فرستاد و به او بگو متأسفم که نمیتوانم آنهایی که قصد صدمه زدن به او را دارند متوقف کنم . پس، به سرزمین مینگ در چین برو جائیکه هیچ کس به تو صدمه ای نخواهد زد و پزشکی فراگیر تا به انسانهای بیشتری کمک کنی.

 

 

و مین دستور شاه را اجرا می کند.

 

شاه آخرین لحظات را با رنج و آه طی می کند رنجی ناشی از کارهایی که نتوانست بکند و آهی از عشقی که به خوبی دنبال نکرد.

 

شاهزاده که قراره جای شاه بشینه با تاسف خاصی به پدر نگاه می کنه.(ولی تو دلش می گه زود بمیر دیگه!!!)

 

راستی این خانم کیه؟؟؟؟ هر کی فهمید به منم بگه

 

و شاه کسی که تمام تلاشش را کرد تا حق به حق دار برسه و هیچ وقت مثل گذشتگانش حکومت نکرد چشمش را به روی همه خوبی ها و بدی ها بست.

 

مردم با شنیدن خبر مرگ شاه شروع به عزاداری کردند که یانگوم بازم بیتاب می شه و می گه من باید برم پیش شاه حتی اگه بمیره که مین نمی زاره آخه اگه بره به جرم فرار و خیانت به شاه کشته می شه.

 

با مین فرار می کنن و به چین می رن.

 

بعد از چندین ثانیه سکانس بعدی فیلم در 10 سال بعد شروع می شه که هشتمین سال حکومت شاه تازه کاره

 

این همه خودشونو کشتند تا به هم برسن تا اینو پیدا کنند!!!!!!!!!

 

و بلاخره سرنوشت این دو تا عشق طلایی هم مشخص می شه و حق به حق دار می رسه.

 

توی این چند ماهی که سریال پخش شد می دونم خیلی هاتون مثل من با شخصیت های اون زندگی کردین و خودتون را جای اونا گذاشتین.

ولی کاش فقط یک فیلم یا سریال نبوده باشه و یانگوم تونسته باشه درس هایی که می خواسته را به ما بده.

درس هایی که شاید خیلی از ما مسلمونا هم به اونا عمل نمی کنیم . شاید فقط مال فیلما باشه ولی کاش هر چه از یادمان می رود انسانیت از خاطرمان نرود.

 

پایان

+ نوشته شده توسط ساعدی در شنبه بیست و چهارم شهریور 1386 و ساعت 9:31 |

پس از رفتن یانگرو ، پانسول چویی خطاب به بانو چویی می گوید که ما هم اکنون توانستیم بانو یون را به بیرون از قصربفرستیم وباعث ناپدید شدن دو شاهد شدیم وحالا باید با خواسته او موافقت کنیم ولی در مورد خلاصی از شر یانگوم چه کنیم ، که بانو چویی می گوید با این کار جرم خودمان را آشکار می کنیم زیرا آقای مین ، نخست وزیر جناح چپ و ملکه فقط نظاره گر نخواهند بود...

یانگرو به دیدن یانگوم می رود...

ادامه درخلاصه قسمت چهل و هفتم سریال جواهری در قصر!

+ نوشته شده توسط ساعدی در شنبه بیست و چهارم شهریور 1386 و ساعت 9:30 |

شاه حالا يه دل كه چه عرض كنم صد دل عاشق يانگوم من شده توي خلوت خودش ياد حرفاي ننش افتاده كه بهش گفته:


مگه مرض داري مخفيانه به ديدن اون مي ري؟ تو فرمانتو پس گرفتي اگه اونو دوس داري و مي خواي كه كنارت باشه بايد اونو صيقه كني(قابل توجه جوانان عزيز كه به هر بهانه اي با يك دختر ارتباط برقرار مي كنن.اينا بودا را مي پرستن و اين عقيده ها را دارن خاك بر سر ما مسلمونا)


خلاصه حسابي ذهنش مشغوله و به رئيس خواجه ها مي گه يانگوم را به باغ فرا بخوان.




يانگوم در باغ به شاه مي گه معذرت مي خوام كه از حدم جلو زدم و خواستم بيماري روحي شما را درمان كنم و باعث سوء تفاهم مادرتون شدم.



شاه با تعجب مي گه: سوء تفاهم مادرم؟؟؟ من متوجه علاقه ام به تو نشده بودم تا اينكه مادرم گفت و يه جوري به يانگوم مي فهمونه كه اونو دوس داره.





صاحبان منصب كه مي بينن اوضاع بر وفق مراد اوناست با هم شور مي كنن و تصميم مي گيرن نامه هاي زيادي براي شاه بفرستن كه بايد مين جانگو تبعيد بشه.و روز جلسه با شاه به اون مي گن يانگوم را صيقه كن و مين جانگو را براي تنبيه تبعيد كن و گر نه خيلي از افسران دولت را ترك مي كنن.




ملكه مادر هم بر تصميمش اصرار داره و به ملكه مي گه حكم را نوشتي يا نه؟


ملكه كه به يانگوم قول داده هي اصرار مي كنه كه مادر جان اون دكتره هزار تا ايده جالب داره اگه زن شاه بشه ديگه نمي تونه .....


ولي ملكه مادر سر اون داد مي زنه و مي گه همين امروز دستور را مي نويسي و به يانگوم ابلاغ مي كني.




شاه واقعا مضطرب و نگران شده و واقعا نمي دونه چي كار بايد بكنه.




از طرفي مين جانگو كه به مهارت هاي نظامي شهره خاص و عامه داره تو قصر از دق دلش حرصش را توي تيرهايي كه به سيبل مي زنه خالي مي كنه.



سيبل را ببينين ديگه داره از دل غريب مين جانگو داد و فرياد مي زنه.



مين كه دستاش حسابي زخم شده مي ياد داروخانه كه دستاش را پانسمان كنه.




وقتي يانگوم دستش را مي گيره كه باند پيچي كنه تو دلش مي گه: اين دستي است كه شما بايد اون روز نگه مي داشتي. اين دستي است كه شايد ديگه نتوني نگهش داري.



نگاههايي كه مين جانگو به يانگوم مي كند از هزار تا فحش و دري وري برا اون بدتره.



و اينو خودش هم مي دونه.





چنگ خبر چين كه ديروز حسابي از داگو خبر كسب كرده مي ياد و براي بانو لي و بانو مين مي گه:


يانگوم و مين جانگو عاشق همن من اينو از داگو شنيدم.اون ميگه اونا حتي يه بار هم فرار كردن و......




بانو لي سريعا سعي مي كنه موضوع را بفهمه و كاري براي يانگوم انجام بده. به همين دليل به ديدن يانگوم مي ياد.



پس اين حقيقت داره يانگوم؟ و يانگوم مي زنه زير گريه و خودشو تو بقل بانو لي مي ندازه و حسابي گريه مي كنه.




بانو لي با تنها دوستش احساس همدردي مي كنه و تصميم مي گيره كه كاري براي اون انجام بده.




پيش شاه مي ياد و به اون مي گه كه يانگوم و مين عاشق همن تو رو خدا بزار اونا با هم ازدواج كنن. اون تنها دوست منه دلم نمي خواد زجر بكشه.





شاه تا اينو مي فهمه تا صبح مثل فيلمفارسي هاي قديم مشروب مي خوره



و ياد حرف هاي مين مي افته كه از آشناييش با يانگوم مي گفت




شاه به ديدن ننش مي ياد و ننش به اون مي گه ملكه دستور را نوشته و اون به زودي زنت مي شه ننه الهي دورت بگردم همه اين زناي قصر مال خودتن ييهويي نشه كه ناراحت ببينمتا.




شاه به مقرش مي ياد و به خواجه مي گه همه خدمتكارها را بيرون كن و يانگوم را به اينجا بيار.




يانگوم تا مي ياد مي خواد احترام بزاره كه شاه مي گه نمي خواد بيا جلو بشين پيش من.




شاه: شنيدم تو عاشق مين هستي اين حقيقت داره؟؟؟؟




يانگوم : بله سرورم




شاه تا اينو مي شنوه انگار كوهي روي سرش خرابش شده باشه . به اون مي گه من پادشاه اين سرزمينم مي دوني اين جوابت مي تونه چه پيامدي براي تو داشته باشه؟؟


يانگوم هم مي گه بله سرورم. و شاه كه اصرار اونو مي بينه بهش مي گه برو و فردا صبح بيا تو باغ جاي هميشگي. اينم قيافه شاه تو اون موقع و اولين قسمتي است كه فيلم با شاه تموم مي شه.




يانگوم احمق زرتي مياد پيش مين تا جريان را براش تعريف كنه.و حسابي خودشو براي اون لوس كنه. البته مين هم از جواب اون خوشحال مي شه و مي گه مهم نيست براي من چه اتفاقي مي افته مهم براي من اينه كه تو منو پيش شاه تاييد كردي.




از طرفي وقتي شاه مي فهمه مين افسر گشت امشبه مي ياد تا باهاش حرف بزنه كه اون صحنه عشقبازي را مي بينه....


ووااييييييي حالا چه بلايي سر اون دو تا مي ياد؟؟؟؟؟؟؟


شاه مي گه فردا صبح هر دوي اونا را به باغ بيارين.




شاه به يانگوم مي گه من همه چي رو راجع به شما مي دونم .حتي از اينكه چه جوري آشنا شدين. يانگوم مي گه وقتي من داشتم زخمش را پانسمان مي كردم .....همون جريان قديمي


چاقوم را اونجا جا گذاشتم . شاه مي گه الان پيشته؟ كه اون مي گه من اونو به مين دادمش.




شاه تصميم مي گيره پوز مين را بزنه. به اون مي گه مي ياي مسابقه بديم؟ مين مي گه بله


شاه مي گه من روي اين كمان شرط مي بندم تو روي چي؟ مين مي گه من چيزي به ارزش اون ندارم آخه از اون يكي تو كشور هست.


شاه مي گه سر چاقوي يانگوم ( ولي در اصل سر خود يانگوم)


مين قبول مي كنه و مقدمات كار آماده مي شه





يكي شاه مي زنه يكي مين و لا مصب همش هم مي خوره وسط خال تا اينكه وقتي شاه مي بينه مين رو يانگوم خيلي غيرتيه آخرين تيرش را الكي مي زنه گوشه سيبل و مين برنده مي شه.


شاه اينقدر كفري مي شه كه مي خواد حتي مين رو بكشه كه عقده اش را روي يه پرنده خالي مي كنه.و در آخر هم به نشانه توهين كماني كه قول داده بود پرت مي كنه جلوي مين.

















شب مين به ديدار شاه مي آيد و به او مي گويد: من يه بار با يانگوم فرار كردم چون اگه اين كار را نمي كرديم حتي نمي تونستيم يه روز را با هم بگذرونيم. ولي ما همون روز برگشتيم در حاليكه با تمام وجود دوست داشتم با اون فرار كنم . چون من واقعا اونو دوس دارم. به خاطر همه وجودش نه تنها اينكه يه زنه. و هر چيز مرتبط با اون برام عزيزه. و از شاه مي خواد كه يانگوم را پزشك خود منصوب كنه چون حق اونه. و من را هم تنبيه كن چون به شما به عنوان يه خدمتگذار خيانت كردم.




يانگوم منتظر بود تا مين بياد ببينه چه به شاه گفته و با حرف هاي عاشقانش دل مين را كباب مي كنه و يه صحنه احساسي رخ مي ده.





بانو لي كه فكر مي كنه خراب كاري كرده ميي ياد پيش شاه و مي گه من دروغ گفتم اونا با هم رابطه اي ندارن.و....


شاه كه اين چيزا عين خيالش نيست به بانو لي مي گه عشق يعني چي مگه كسي مي تونه تا اين حد عاشق كسي باشه بانو لي تو منو دوسم داري؟؟؟؟




شاه كه اعصابش خورده مي ره تا تو باغ قدم بزنه كه ياد حرفهاي يانگوم و مين مي افته......




شاه براي آخرين بار يانگو.م را مي بيند و به او مي گويد: من تو را زن خودم نمي كنم و دليل هاشو مي گه ولي بهش مي گه من فقط در كنار تو آرام مي شم و تو بايد بشي پزشك من به عنوان يك حكمران امر مي كنم و به عنوان يك مرد التماس.




جلسه اي تشكيل مي شه و طي اون جلسه يانگوم عنوان يانگوم بزرگ كه معادل رده 3 وزيرانه را به اون مي ده اين كار تو كتاب قانون نيومده و اونا نمي تونن اعتراض كنن.




جلسه اي رسمي تشكيل مي شه و طي اون حكم شاه خطاب به يانگوم قراعت مي شه:


من سعي و تلاش يانگوم در مهار بيماري ها را به رسميت شناخته و به اون رتبه "يانگوم بزرگ" كه معادل سومين رده هيات وزيران است را به اون مي دم و اونو به عنوان پزشك شخصي خود منصوب مي كنم.









عاليرتبه ها جمع مي شن و مي گن ما فرمان شمارا قبول مي كنيم ولي شما بايد مين را تبعيد كنين.


شاه هم قبول مي كنه.




يانگوم دربه در خبر نداره كه دارن عشقشو به تبعيد مي برن



تا اينكه چنگ مي ياد و به اون مي گه كه دارن مين را به تبعيد گاه مي برن و يانگوم سرآسيمه مي ره دنبال اون.




يانگوم اينقدر مي دوه تا به مين مي رسه ولي مين به اون مي گه تو حالا يه افسري و نبايد به دنبال يه تبعيدي بياي سريعا به قصر برگرد .چقدر اين صحنه عاشقانه است يانگوم مي گه لااقل اين چاقوي منو با خودت ببر كه مين با اكراه قبول مي كنه.....









در قسمت بعدي:


احساس آرامش شاه در كنار يانگوم كه حالا فقط مال اونه



و بيماري شاه كه ممكنه منجر به مرگ اون بشه را خواهيد ديد.



+ نوشته شده توسط ساعدی در سه شنبه سیزدهم شهریور 1386 و ساعت 14:13 |

سلام
الوعده وفا
اين قسمت را به صورت صفحه وب آپلود كردم لطفا به نكات زير توجه كنيد:
1- بر روي لينك كليك كنيد يا در آدرس بار اكسپلولر خود كپي پيست كنيد
2- از منوي wiew گزينه character encoding گزينه arabic (windows-1256را تيك بزنيد تا متن فارسي شود.
3- براي لود شدن كامل عكس ها مدتي منتظر بمانيد (دندون رو جيگر بزارين)
4- اگه از اين شيوه نوشتن راضي بودين بگين تا از اين به بعد اينطوري بنويسم.

۵- قسمت بعدی را هم به زودی اماده خواهم کرد.

+ نوشته شده توسط ساعدی در یکشنبه یازدهم شهریور 1386 و ساعت 8:33 |
شاه وقتي با خيل نامه ها مواجه مي شود علت اينهمه نامه را ميپرسد كه به او مي گويند:

 اين درخواست ها براي متهم كردن يك صاحب منصب است كه سرپرست داروخانه مي باشد. او تنها كسي است كه با درخواست شما موافقت كرد وقتي كه يانگوم را پزشك شخصي خود كرديد.آنها خواسته اند كه شما او را به تبعيد بفرستيد چون او قانون قصر را نقض كرده.

 

 

شاه وقتي نام او را مي پرسد مي گويند نامش مين جانگوست.

شاه وقتي نام او را مي شنود به فكر فرو مي رود.او به خاطر مي آورد وقتي را كه مين جانگو 15 ساله بود و در امتحان ملي نفر اول شد. شاه موفقیت این جوان باهوش را هنوز به خاطر دارد و با این پیش زمینه منتظر مین جانگو می ماند.

نبردي عاشقانه

مين جانگو به حضور شاه مي رسد و شاه به او مي گويد چرا فقط تو موافقت كردي؟

ولي او دوباره مي گويد: بگذاريد دوباره يانگوم پزشك شما باشد.

او مي گه مهمترين چيز خود شخصه. شما بايد يك فرد تلاشگر را در جايي كه بايد باشه قرار بديد.شاه از صحبت هاي او خوشش مي ياد و عوض اينكه اونو تبعيد كنه اونو پاداش مي ده.

بزرگترا كه از تبعيد نشدن مين جانگو ناراحتند دور هم جمع مي شن تا براي اون نقشه بكشند.

از طرفي ملكه كه به علت نجات جون بچه اش توسط يانگوم خودشو مديون اون مي دونه از اون عذر خواهي مي كنه و مي گه منو امين خودت بدون

پادشاه بزرگترا را جمع مي كنه و طي يه مراسم رسمي به يانگوم به خاطر كارهايي كه بعدا مي فهميد چيه كلي جايزه مي ده و اونو به رتبه 9 قصر و همين طور پزشك شخصي خودش ارتقا مي ده كه ييهويي همه خوشكشون مي زنه .

پادشاه كه مخالفت اونا را مي بينه  اونو به رتبه 8 ارتقا مي ده

دوباره اونا مخالفت مي كنن و پادشاه  رتبه 7 را به اون ميده

همه اونا مخالفن به جز مين جانگو كه با كمال ميل دستور شاه را قبول مي كنه

بزرگترا که این دستور را نقشه ای از سوی مین می دانند برای نابودی او دور هم جمع می شند و جلسه می گیرند.

جلسه بعدی تشکیل می شه و دوباره همه شروع می کنند به مخالفت کردن الا مین جانگو

در همين حين پزشك شين به مقر مي ياد و طي يك نامه رسمي  مي گه من و همه پرسنل داروخانه با تصميم شما موافقت مي كنيم

دهن صاحب منصبا با شنيدن اين حرف سرويس مي شه و خيلي حالشون گرفته مي شه.

وقتي شاه اين صحبت هاي پزشك شين را مي شنوه و از طرفي مخالفت صاحب منصبا را مي بينه يانگوم را به رتبه6  ارتقا درجه مي ده

آقاي مين جانگو  سريعا برو و فرمان را اجرا كن.

بله عالي جناب

هنوز یه روز از سمت جدید یانگوم نگذشته که شاه یه دل که هیچی صد دل عاشق یانگوم می شه

مین جانگوی بیچاره هم که کاری نمی تونه بکنه فقط یواشکی از پشت مشت ها به اون دو دلداده نیگا می کنه و غصه می خوره

ادامه دارد......

+ نوشته شده توسط ساعدی در شنبه دهم شهریور 1386 و ساعت 12:0 |

سلام

کم کم داریم به جاهایی که خیلی ها ماه هاست انتظارش را می کشن نزدیک می شیم

پس قسمت های بعدی را به هیچ وجه از دست ندین

 

خاندان چویی که ازشکنجه رهایی یافته اندبه زندان منتقل می شوند...


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط ساعدی در شنبه دهم شهریور 1386 و ساعت 11:54 |

 

تا آنجا گفتيم كه شاه به يانگوم پزشك شخصي بودن خود را پيشنهاد كرد.

 

و يانگوم هم براي آنكه مي خواست قابليت هاي خود را به عنوان يك زن در بين اين همه مرد ثابت كند به اصرار مين جانگو  پذيرفت تا پزشك شخصي شاه باشد.

 وزير چپ كه اين موضوع را خوشايند نمي داند و به ضرر خود و موقعيت خود مي داند از مين جانگو كه نزديكترين فرد به يانگوم است مي خواهد كه يانگوم را در پذيرفتن دستور شاه بازدارد ولي مين جانگو قبول نمي كند.

 اين اتفاق نادر كه خلاف قوانين چوسان است به گوش ملكه مادر مي رسد و او كه بسيار مقرراتي است براي مواخذه شاه نزد او مي آيد تا شاه را براي پس گرفتن دستورش امر كند.

  

پس از مراجعت از نزد شاه بانوان ملازم ملكه مادر به او مي گويند كه شاه با يانگوم به طور مخفيانه در مقر بانو سوك وون(همون يونسنگ خودمون كه چون از شاه باردار شده به اين مقام نائل مي گردد) چندين بار ملاقات داشته است.

(اين ملاقات ها آغازي مي شود بر مكافات يانگوم در اسارت عشقي بين شاه و مين جانگو)

 

ملكه مادر يونسنگ را فرا مي خواند(او حال باردار است) و او را به خاطر اين مخفي كاري حسابي دعوا مي كند و.....

 

يون سنگ در راه بازگشت از مقر ملكه مادر حالش بد مي شود و يك زايمان زود هنگام مي كند كه با كمك يانگوم او و دخترش از مرگ نجات پيدا مي كنند.

 

 يانگوم كه اوضا را به ضرر خود و اطرافيانش مي بيند و اينكه همه با اين امر تا حدي مخالفند كه حتي ممكن بود جان يك نفر از دست برود به مين جانگو مي گويد كه مي خواهد از پزشك شاه بودن استعفا دهد. او كه مشوق يانگوم بوده اول ناراحت مي شود ولي وقتي ناراحتي يانگوم را مي بيند چيزي نمي گويد.

 

 يانگوم نزد شاه آمده و استعفا مي دهد.

 

 يادتونه تو قسمت قبل گفتم ملكه از يانگوم امر خلافي را مي خواست كه يانگوم حتي به قيمت جانش قبول نكرد؟

حال خود ملكه براي شاه آنچه از يانگوم خواسته بود را اعتراف مي كند:

من از يانگوم خواسته بودم كه برايم به عنوان يك مامور مخفي عمل كند در بازگويي احوالات پرنس كرون شما و ملكه مادر در داروخانه كه يانگوم نپذيرفت

 يانگوم پس از رد دستور شاه توسط مسئول داروخانه به مركز بهداشت عمومي بيرون از قصر فرستاده مي شود تا قصر از دست او در امان باشد.

شاه كه در حال قدم زدن در حياط قصر است يانگوم را در حال بيرون رفتن مي بيند و از ملازمان مي خواهد كه او را صدا بزنند.

 

 شاه كه خيلي دلش مي خواهد با يانگوم باشد حرف را به زماني مي كشاند كه يانگوم بچه بود و براي شاه نوشيدني آورد.

شاه به يانگوم مي گويد تو با آن كارت مرا به قصر فرستادي و حالا مسئولي و نمي تواني بروي بايد مراقب من باشي.

  

يانگوم كه مدام مي خندد با خنده هايش دل شاه را مي برد.

 

 نامه هاي زيادي به شاه رسيده كه هنوز حول همان دستور شاه(پزشك شخصي شدن يانگوم) مي گردد.

شاه مي گويد يانگوم كه به مركز بهداشت عمومي بازگشته اين همه نامه چيست؟

كه در جوابش مي گويند:

مسئول داروخانه افسري است كه فقط او با دستور شما موافق بوده كه اين خلاف قوانين است اين نامه ها براي اين است كه شما او را تبعبد كنيد.

 

شاه نام او را مي پرسد؟

مي گويند نام او مين جانگو است

نام مين جانگو براي شاه آشنا است.

در قسمت بعد مي خوانيد:

آيا مين جانگو تبعيد مي شود؟

سرنوشت يانگوم و مين جانگو چه مي شود؟

شاه چه قصدي با يانگوم دارد؟

 

ادامه دارد....

+ نوشته شده توسط ساعدی در سه شنبه ششم شهریور 1386 و ساعت 8:19 |

گزارش تصویری :خانواده ايي در پياده رو تهران زندگي مي كنند

اعوذب ا... من نفسي

خدا روزي بعضي از شما را از بعضي ديگر افزون كرده است. پس آنان كه فزوني يافته اند از روزي خود به بندگان خويش نمي دهند تا همه در روزي يكسان شوند؟

(سوره نحل آيه 71)

تصاوير گويا نيست. عكاس بينوا رويش نشد نزديكتر شود. مادر دخترك هم نخواست كه از نزديك از چهره دخترك تصويري تهيه شود.

 

 

 

 

زن بينوا مي گفت " وقت قرارداد اجاره خانه كه تمام شد، صاحبخانه كه مي بيند مستاجرهايش آهي در بساط ندارند به بهانه اينكه در خانه باجناقم اتاقي براي شما تهيه كرده ام اسباب و اثاث مان را بار ماشين كرد وقتي از اطراف محل قديمي مان دور شديم به ناگاه راننده ترمز كرد و به همراه صاحبخانه اسباب مان را بر روي خيابان خالي كردند و رفتند."

الان ده روزي است كه در پياده رو كنار ديوار مدرسه اي كه نامش علي بين ابيطالب است سكني گزيده اند.

"مرد خانه مان راننده سرويس كاركنان ايران خودرو مي باشد. پيماني كار مي كند. ماشين از خودمان نيست."

دخترك رنگ پريده است و ده دوازده سالي بيشتر ندارد و در فضاي اطراف بين وسيله هاي خانه نشسته است.

 

 

روزها مرد درخانه (پياده رو) نيست سركار است و شبها ... .

تا كنون از طريق مساجد محل و شهرداري منطقه 15 و كميته امداد اقدام موثري انجام نشده است.

نشاني محل اقامت: تهران، افسريه، شهرك مسعوديه،اسلام آباد، خيابان مسلم، پياده رو جنب مدرسه علي ابن ابيطالب.

+ نوشته شده توسط ساعدی در یکشنبه چهارم شهریور 1386 و ساعت 14:26 |
 این شما و اینم قسمت دوم نبردی عاشقانه:

تا آنجا دیدید که یانگوم که از دست شاه خیلی ناراحت شده بود به هر شکلی که بود مینجانگو را پیدا کرد و خودش را تو بقل اون انداخت....

----------------------------------------------------------

مین جانگو که قصد داره با یانگوم فرار کنه به قصر می یاد و استعفای خودش را در غیاب وزیر روی میز میزاره و می ره.

مین پشت درب جلسه وزرا با شاه متوجه می شه که یانگوم به عنوان دکتر شخصی شاه انتخاب شده

ولی به روی خودش نمی یاره و سریع به یانگوم که فراریش داده بود ملحق می شه و با هم می رن تو یه قایق و فرار می کنن.

وزیر وقتی از جلسه بر می گرده سراغ مین را می گیره که سربازه می گه اینو داد و رفت.

وزیر وقتی نامه استعفا را می خونه عصبانی می شه و می گه هر طوری شده پیداش کنید و به قصر بیارینش.

این دو تا کبوتر عاشق که از هیچی خبر ندارن با هم به دهکده ای می رن و به حال و حولشون می رسن

دست گلش را می گیره تا رو برفا زمین نخوره

قدم به قدم هم راه می رن و عشقولانه در می کنن.

وقتی به جای بد راهی می رسن مین یانگومو سوار کولش می کنه.

البته یانگوم مثه همه دخترا اول خجالت می کشه....

ولی وقتی می بینه بهش حال می ده هر چی مین می گه بیا پایین می گه همین جا جام خوبه!!!!!!!

همین طور داشتن عشقولانه در می کردن و برا آینده شون تصمیم می گرفتن که ییهویی سربازا جلوشونو می گیرن.

ولی مین که به سیم آخر زده سعی می کنه به هر طریقی شده با یانگوم فرار کنه.

ولی آخرش مجبور به تسلیم شدن می شن.

و به قصر باز می گردن.

حالا همه که از تصمیم شاه که می گه باید یانگوم بشه دکتر خودم ناراحت و عصبانی هستند از شاه می خوان که دستورشو پس بگیره...

ولی شاه می گه یانگوم باید بشه دکتر من.

و یانگوم هم قبول می کنه.

 

ادامه دارد..... 

+ نوشته شده توسط ساعدی در یکشنبه چهارم شهریور 1386 و ساعت 14:17 |
 سلام

یادتونه که یانگوم وقتی بچه بود و در مشروب سازی داگو و زنش کار می کرد برای شاه که اون موقع شاهزاده بود مشروب آورد؟

یادتونه؟ خوب شاه هم هنوز یادشه

یادتونه که یانگوم خیلی خوب مشروب ها را معرفی کرد و شاه کلی حال کرده بود؟

این مقدمه ای باشه برای داستانی که می خوام براتون تعریف کنم. آخه داستان از همین جا شروع می شه.

این شما و اینم قسمت دوم نبردی عاشقانه:

تا آنجا دیدید که یانگوم که از دست شاه خیلی ناراحت شده بود به هر شکلی که بود مینجانگو را پیدا کرد و خودش را تو بقل اون انداخت....

----------------------------------------------------------

مین جانگو که قصد داره با یانگوم فرار کنه به قصر می یاد و استعفای خودش را در غیاب وزیر روی میز میزاره و می ره.

مین پشت درب جلسه وزرا با شاه متوجه می شه که یانگوم به عنوان دکتر شخصی شاه انتخاب شده

ولی به روی خودش نمی یاره و سریع به یانگوم که فراریش داده بود ملحق می شه و با هم می رن تو یه قایق و فرار می کنن.

وزیر وقتی از جلسه بر می گرده سراغ مین را می گیره که سربازه می گه اینو داد و رفت.

وزیر وقتی نامه استعفا را می خونه عصبانی می شه و می گه هر طوری شده پیداش کنید و به قصر بیارینش.

این دو تا کبوتر عاشق که از هیچی خبر ندارن با هم به دهکده ای می رن و به حال و حولشون می رسن

دست گلش را می گیره تا رو برفا زمین نخوره

قدم به قدم هم راه می رن و عشقولانه در می کنن.

وقتی به جای بد راهی می رسن مین یانگومو سوار کولش می کنه.

البته یانگوم مثه همه دخترا اول خجالت می کشه....

ولی وقتی می بینه بهش حال می ده هر چی مین می گه بیا پایین می گه همین جا جام خوبه!!!!!!!

همین طور داشتن عشقولانه در می کردن و برا آینده شون تصمیم می گرفتن که ییهویی سربازا جلوشونو می گیرن.

ولی مین که به سیم آخر زده سعی می کنه به هر طریقی شده با یانگوم فرار کنه.

ولی آخرش مجبور به تسلیم شدن می شن.

و به قصر باز می گردن.

حالا همه که از تصمیم شاه که می گه باید یانگوم بشه دکتر خودم ناراحت و عصبانی هستند از شاه می خوان که دستورشو پس بگیره...

ولی شاه می گه یانگوم باید بشه دکتر من.

و یانگوم هم قبول می کنه.

 

ادامه دارد..... 

+ نوشته شده توسط ساعدی در یکشنبه چهارم شهریور 1386 و ساعت 10:55 |

بعد از شنیدن خبر دستگیری بانوی اول آشپزخانه زن داگو به نا هنگام شروع به رقصیدن می کنه
متن دیالوگ های این بخش به این صورته:
عزیزم مشکل چیه؟
چرا شانه هات تکون می خوره؟
زن داگو: من نمی دونم چرا شانه هام اینطور تکون می خوره
مشکل چیه عزیزم؟ این چی ممکنه باشه؟
زن داگو: عزیزم فکر کنم این یه نوع رقص شانه است....نه فکر کنم یه سوئ هاضمه ده ساله است که متوقف شده و من دارم می رقصم.
داگو: عزیزم چه اتفاقی برام افتاده؟...لطفا جلوی منو بگیر
زن داگو: این خیلی عالیه

۲- جایی که وزیر اوگی یومو و پانسول چویی می رن و قرار می زارن یه کاباره یا جایی برای زنای خرابه که مال پانسول جونه و در این مکان هر چی صحنه مشروب خورونه حذف می شه

 

+ نوشته شده توسط ساعدی در یکشنبه چهارم شهریور 1386 و ساعت 10:46 |

ملکه یانگوم را به شرطی که علت بیماری اه را پیدا کنه زنده می زاره به همین دلیل اونو به جایی مخفی می فرسته تا کسی موضوع را نفهمه و اگه یانگوم نتونست علتو پیدا کنه اونو بکشه

یانگوم وقتی به مخفی گاه می یاد و مین و بانوی پزشک را می بینه شوکه می کشه که اونا می گن ما برای کمک به تو و پیدا کردن علت بیماری اومدیم.

ادامه در لينك:قسمت 44 ام

 

+ نوشته شده توسط ساعدی در یکشنبه چهارم شهریور 1386 و ساعت 10:46 |